آب بازی شیوه ای برای پرورش خلاقیت کودکان


|
|
|
|
همه ما روزانه بارها و بارها شاهد گفتوگوهایی هستیم كه در ذهنمان صورت میگیرد و مخاطب آن خودمان هستیم. آیا تا بهحال به این مكالمات درونی توجه كردهاید؟ میدانید چرا این گفتوگوهای ذهنی وجود دارد؟ آیا این گفتوگوها، بر زندگیمان تأثیرگذار است؟ برای پاسخ به این سؤالات جالب و اطلاعات بیشتر در مورد گفتوگوهای ذهنی، میتوانید این نوشتار را مطالعه كنید.
پاسخ به سوال یک دوست عزیز

آلبرت پسر کوچک هفت ساله ایی است که یکدفعه در خیابان شروع به گریه می کند. پدر و مادرش رو به او میگویند : " خجالت بکش، پسرها که گریه نمی کنند!"
- اگر ادامه بدهی ، همین جا تو را می گذاریم و می رویم.
- وقتی گریه می کنی چقدر قیافه ات خنده دار می شود !
- نگاهش کن ، پسر به این بزرگی مثل دختر بچه ها گریه می کند!
آلبرت با خودش فکر می کند که چطور وقتی او اینقدر ناراحت است ، آنها مسخره اش می کنند و به او میخندند... و احساس می کند که پدر و مادرش او را دوست ندارند. همین موضوع باعث گریه ی بیشترش می شود.
پاهایش درد گرفته اند، چند ساعت است که در خیابان به این طرف و آن طرف می روند و برای اینکه سریع تر راه برود، مدام او را می کشند.
ولی آلبرت دیگر خسته شده است و گریه اش به مراتب بلندتر و بیشتر شده ... در همین حین ، ناگهان ، خودش را در خیابان تنها می بیند. گریه اش قطع می شود وبه اطرافش نگاه می کند...
دو فرد سالخورده به او نزدیک می شوند.
- چی شده پسرم ؟
- پدر و مادرم مرا مسخره می کنند. آنها مرا تنها گذاشتند ! و دوباره شروع به گریه می کند.
پیرمرد او را در آغوش می گیرد. همسرش نوازشش می کند و این گرما و محبّت انسانی به او آرامش می دهد. آنها آلبرت را به یک کافه تریا بردند و برایش شکلاتی خوشمزه خریدند و او جریان را برایشان تعریف کرد. آنها سعی کردند او را آرام کنند. سپس پیرزن به دنبال والدین آلبرت رفت. پیرمرد به او گفت : " پدر و مادرت تو را دوست دارند فقط نمی دانند که چطور علاقه شان را به تو نشان دهند."
پیرزن با پدر و مادر آلبرت وارد تریا شد. آنها که حسابی رنگشان پریده بود، همه جا را دنبال او گشته بودند آنها تصمیم گرفته بودند که برای تنبیه آلبرت در گوشه ایی پنهان شوند ولی فکر نمی کردند که ممکن است در انبوه جمعیت او را گم کنند.
سالها گذشت تا آلبرت متوجه شد خانواده اش قربانی یک تربیت نادرست بوده اند که هیچ وقت از ابراز احساس و علاقه در آن صحبتی نشده بود.
منبع : مجله موفقیت
این اختلالهای شامل اسکیزوفرنی، اختلال اسکیزوتایپال،اختلالهای هذیانی پایدار، اختلال هذیانی القایی ودیگر اختلالهای سایکوتیک غیرعضوی است .
وقتی که پرکاهی به چشمتان می رود ، آن را بیرون می آورید . وقتی عادتی بد وارد روح شما می شود ، می گویید : سال دیگر معالجه اش می کنیم .
- هوراس
مي گويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند.
وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد.
راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.
براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.
آسان بينديش راحت زندگي كن

مرد جوانی که در آرزوی ازدواج با دختر زیبای یک کشاورز بود برای کسب اجازه نزد او رفت. کشاورز نگاهی به جوان انداخت و گفت : "کمی دورتر بایست. من سه گاو نر را به نوبت آزاد می کنم. اگر توانستی دم هر کدام از این سه گاو نر را بگیری ، می توانی با دخترم ازدواج کنی. "
مرد جوان به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در عمرش دیده بود بیرون دوید. با خودش گفت : " حتما یکی از گاو های بعدی گزینه ی بهتری خواهد بود. "
پس به کناری دوید و گذاشت گاو بگذرد. برای بار دوم ، در طویله باز شد. باور کردنی نبود! در تمام عمرش حیوانی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سم به زمین می کوبید، خرناس می کشید و وقتی او را دید، آب دهانش جاری شد. وحشت زده با خودش فکر کرد : " گاو سوم قطعا از این بهتر خواهد بود. "
به سمت حصارها دوید، و این گاو هم فرار کرد. برای بار آخر در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان نشست: این ضعیف ترین ، کوچکترین و لاغر ترین گاوی بود که تا به حال دیده بود. این گاو ، بهترین فرصت برای مرد جوان بود! درحالی که گاو نزدیک می شد، درجای مناسب قرار گرفت و درست به موقع روی آن پرید. دستش را دراز کرد... ولی گاو دم نداشت!
زندگی پر از فرصت است، هر چند که سخت به دست بیایند. وقتی که به این فرصت ها به امید شانس های بهتر اجازه دهیم که از کنار ما بگذرند، شاید دیگر به دست نیایند. به همین دلیل، هیچ وقت اولین فرصت را از دست ندهید !
منبع : مجله موفقیت
الماس، کربنی است که تحت فشار به الماس تبدیل میشود؛
فشارهای زندگی را تحمل کن تا الماس شوی ...
|
" آنكس كه از چندين انديشه استقبال كند خطاهاي خود را تشخيص خواهد داد. " امير المومنين، نهج البلاغه |