تری برای تعطیلات به کنار دریاچه ای رفت. او عاشق این بود که هر روز با سگش کنار دریاچه قدم بزند. در مقابل دریاچه ، جزیره ایی پوشیده از درختان قرار داشت که او را مسخ خودش کرده بود . سرانجام یک روز تصمیم گرفت قایقی ساخته و به آن جزیره برود .
ولی کار به این سادگی ها نبود .او باید چوب هایی را پیدا می کرد ، آن ها را با طناب به هم می بستُ پارو می ساخت و یک بعد از ظهر خوب را برای آن می گذاشت. وقتی قایق آماده شد ، سگ را در ساحل تنها گذاشت چون ممکن بود که آسیب ببیند. قایق روی آب شناور شد و تری آن را ناشیانه به سمت جزیره هدایت کرد. وقتی که به ساحل آن جا رسید ، درخت ها دیگر به زیبایی قبل نبودند.
همان موقع متوجه چیزی شد: یک حیوان عجیب در جزیره بود. صدایش را از میان درختان شنید. بدون شک ، حیوان درنده ای بود که به زودی به او حمله می کرد.
صدایش نزدیک و نزدیک تر می شد. با پیش آمدن حیوان، درختچه ها به شدت تکان می خوردند. تری آماده دویدن به سمت قایقش شد تا از آنجا فرار کند ولی یک آن به جای حیوان وحشتناک ... سگش را دید...
تری فکر کرده بود که روی یک جزیره قرار دارد در حالی که آن یک شبه جزیره بود و او نتوانسته بود مسیر خشکی را ببیند. سگ به سادگی مسیر خشکی را دور زده بود تا به صاحبش برسد...
تا به حال چند بار خودمان را درگیر مسائل پیچیده و طاقت فرسا کرده ایم، در حالی که راه حل هزاران مرتبه آسانتر از آن چه که ما فکر می کردیم بوده است؟
به تری و شبه جزیره اش بیندیشید. مانع را دور بزنید تا بتوانید بگذرید!!
منبع : مجله موفقیت