یک روز در باغی پوست گردو به پوست شاه بلوط گفت : " تو چقدر زبر هستی، انگار که در شکنجه و عذاب به سر می بری."
نه، اصلا. تو ظاهر قضیه را میبینی، در حالی که در درون، من خیلی آرام و متمرکز هستم!
من بهتر از تو می دانم. کافی است نگاهی به خودت بیندازی. ببین من چه صاف و محکم کنارت هستم. و شروع کرد به توصیف برتری خودش نسبت به دیگر میوه های باغ.
در اثر تابش نور خورشید، پوسته آن دو باز شد، و زیر پوست خشن شاه بلوط، یک میوه کاملا نرم و صاف پدیدار شد . در حالی که زیر پوست سبز وصاف گردو، سطحی سخت آشکار شد.
شاه بلوط گفت: "تو همانی هستی که از شکنجه صحبت می کردی؟ انگار در قفس محکمی حبس شده ای. باید خیلی عذاب آور باشد!"
گردو آن قدر ناراحت شد که ناگهان جدار چوبی اش ترک برداشت و درون پیچ در پیچش آشکار شد.
شاه بلوط دانا گفت :" بهتر است از تفاوت هایمان بگذریم، چون فکر میکنم که هر کدام از ما به بهترین حالت خودمان رسیده ایم. ما در مورد دیگران با تجربیات مختصر و محدودمان قضاوت میکنیم درحالی که هدف نهایی ما نه گردو شدن است و نه شاه بلوط شدن، بلکه هدف ما تغییر شکل و تبدیل شدن به درختان باشکوه و افراشته است و هنگامی که تبدیل به درختانی بشویم، سرنوشتمان دوباره تغییر خواهد کرد و به صورت هایی دیگر دوباره به زندگی خدمت خواهیم کرد."
هیچ چیز ثابت نیست و همه چیز در حال تغییر و تحول دائمی است. این راز بزرگ زندگی ابدی است. پس بهتر است شاد باشیم و از هر لحظه زندگیمان لذت ببریم، چون منحصر به فرد و شگفت انگیز است.
هر لحظه، بهترین احتمال را بدهیم و تحولی بزرگ را مجسم سازیم. تا این طرح ابدی مسیر خود را طی کند.